من یک دانه ماشین قرمز داشتم که دیگر قهوه ای شده بود. مثل لپ های محمد جواد ، وقتیکه کاکائو می خورد! من هر روز می رفتم توی باغچه و کلی خاک می ریختم توی گاری ماشینم. بعد می رفتم آن طرف حیاط و بارم را خالی می کردم جلوی خانه ی مورچه ها تا انبارهای غذای شان را بسازند.
من مهندس نیما بودم و مورچه ها کارگرهای من! اگر من و ماشینم نبودیم ساختمان مورچه ها به قول بابا ساخته نمی شد! من فکر می کنم ماشینم بعضی وقت ها گرسنه بود و وقتی من خاک می ریختم توی گاری اش سیر می شد. مثل خودم که ظهر ها ناهار می خورم یا مثل داداشم که گرسنه اش می شود و گریه می کند و مامان به او شیر می دهد.
ماشین من سه تا چرخ داشت.پارسال که برف آمد و می خواستیم با محمدجواد برف بازی کنیم ، او گفت: دوتا از چرخ های ماشینت را بده تا بگذاریم جای چشم های آدم برفی.
چند روز بعد که آدمک مان آب شد، یکی از چرخ ها را پیدا کردم ، یکی دیگر را نه! انگار درست مثل آدم برفی آب شده بود و رفته بود توی زمین!
از آن موقع من هر وقت ماشینم را با دست راه می بردم مواظب بودم که چپ نکند. اگر توی حیاط خانه ی ما یک پلیس بود حتما جریمه ام می کرد. پنج هزار تومان. ده هزار تومان. اصلا خیلی زیاد: هشت هزار تومان!
تازه ماشین من یک شیشه هم ندارد. همه اش تقصیر این محمد جواد است. آن روز به من گفت بیا ((جنگ بازی)) کنیم. من ماشینم را هل دادم و او به طرفش سنگ پرتاب کرد. اگر سنگ به ماشینم نمی خورد من برنده می شدم. اما یکی از شیشه هایش شکست و باختم.
من ماشین قرمز و خاکی و شیشه شکسته ام را که فقط سه تا چرخ داشت دوست داشتم اما مامان می گفت: این چه آشغالی است که با آن بازی می کنی؟ ببین چقدر درب و داغان شده؟!
ولی من دوست نداشتم هیچ وقت آن را بیندازم دور. چونکه ما با هم دوست بودیم و کلی بازی های خوب یاد همدیگر داده بودیم. من فکر می کنم ماشینم از اینکه یک چرخ نداشت و شیشه اش هم شکسته بود از من دلخور نبود برای اینکه من هم به خاطر همه ی بازی های که با او باختم ، ازش ناراحت نشدم.
امروز وقتی از مهد کودک برگشتم خانه، هر چقدر دنبال ماشین قرمر کثیفم گشتم پیدایش نکردم. وقتی از مامان سوال کردم او گفت: خیلی کثیف شده بود. انداختمش دور. فردا یک ماشین نو و تمیز برایت می خرم.
من رفتم لب باغچه نشستم و کلی گریه کردم. یعنی هر چیزی راکه کثیف می شود باید انداخت دور؟خب من دلم برای ماشینم تنگ می شود. اصلا من قهر می کنم و میروم برای همیشه توی مهدکودک زندگی می کنم. به خاله مرجان هم می گویم مامان من بشود. مگر مامان چند تا پسر می خواهد؟ همان داداش ونگ ونگو برایش بس است. که هی گریه کند و هی مامان قربان صدقه اش برود و بگوید: آرام باش خوشگل من!
اصلا هم خوشگل نیست. با آن کله ی کچلش! با آن دوتا دانه دندان توی دهانش.
بعدش گریه ام را تمام کردم. چونکه ترسیدم اشک هایم تمام بشود . رفتم توی اتاق تا نقاشی یک ماشین قرمز خاکی و کثیف را بکشم که یکی از چرخ هایش کنده شده باشد و شیشه اش هم شکسته باشد. بعدش هم یک خط سیاه کنارش می کشم و میزنم به دیوار. به آبجی هم می گویم زیرش برایم بنویسد: گل پرپر شده: ماشن قرمز.
هنوز نقاشی ام را رنگ نکرده بودم که احساس کردم از توی گهواره ی نی نی دارد یک بوهای بدی می آید. داداش خودش را کثیف کرده بود. کاش یک نی نی داشتیم که همیشه تمیز بود. اصلا کاش این را پس بدهیم به بیمارستان. اما قبول نمی کنند. مثل آن روز که آبجی از روسری سورمه ای که مامان برایش خریده بود خوشش نیامد و با هم به مغازه رفتند تا پسش بدهند اما آقای فروشنده قبول نکرد. سحر هم از لجش لیوان چای را خالی کرد روی آن. خیلی کثیف شد به خاطر همین هم یواشکی انداختش دور...این سامان هم خیلی کثیف شده. باید بیندازیمش دور.
من سامان را از توی گهواره اش برداشتم و گذاشتمش توی کالسکه. بعد با هم رفتیم به طرف آشپزخانه. مامان توی آشپزخانه یک سطل بزرگ داشت که آشغال های میوه و پوست تخم مرغ را می ریخت توی آن. داداش را یواشکی گذاشتم توی سطل روی پوست های سیب و موز. بعد بهش گفتم: می خواستی بچه ی بدی نباشی و خودت را کثیف نکنی. حالا که کثیف شدی باید تو را بیندازیم دور و یک نی نی جدید و تمیز بخریم. خداحافظ سامان کوچولوی ونگ ونگو.
سامان لب هایش را جمع کرد و خواست گریه کند که من درب سطل را گذاشتم! ولی مامان آمد توی آشپزخانه . صدای گریه ی سامان از توی سطل می آمد. مامان جیغ کشید و دوید و سامان را بیرون آورد. من فرار کردم زیر میز و همان جا قایم شدم. مامان داد زد: نیمااا ! این چه کار بدی بود؟
من از زیر میز شروع کردم به گریه کردن. گفتم: ولی نی نی کثیف شده بود. باید می انداختیمش دور. مثل ماشین قرمز من.
ولی مامان داشت لباس های نی نی ونگ ونگی اش را عوض می کرد و به حرف های من گوش نمی داد. بعدش هم شروع کرد به شیر دادن سامان که حالا دیگر تمیز شده بود.
من همانجا روی سرامیک ها دراز کشیدم. داشت خوابم می برد که مامان آمد و من را بغل گرفت. لپ هایم را بوس کرد و گفت: پسرکم! ما که نمی توانیم داداش سامان را بیندازیم دور. اگر هم کثیف شد باید تمیزش کنیم.
من گفتم: مامان؟ اگر یکی از پاهای من کنده بشود و خاکی و کثیف بشوم شما من را می اندازید دور می روید یک نیمای دیگر می خرید؟
مامان خندید وگفت : خدا نکند عزیزم! معلوم است که نه.
بعدش انگار که گریه اش گرفت. رفت به طرف حیاط و گفت: ماشینت را گذاشته ام توی یک کیسه ، گوشه ی حیاط. الان میروم برایت می آورم.
من خندیدم و گفتم: بعدش هم با هم تمیزش می کنیم.
مامان گفت: بله. بله! تمیزش می کنیم.