تبليغاتX
گُمبُله تيو

گُمبُله تيو

قصه براي بچه ها

بنام خدا

گيسو طلا، نشست پشت دار قالي گل گلي اش. با دست هاي كوچكش دانه دانه گره مي زد و هر روز قد قاليچه ي قشنگش را مثل خودش بلند و بلند تر مي كرد.

اتاق گيسو طلا آن طرف ايوان بود. او هر روز كه مي نشست پشت دار قاليچه  ، در و دريچه  اتاق را باز مي گذاشت. اينطوري بوي خاك باغچه و گل هاي نيلوفر و رز و شب بو را از پشت سرش احساس مي كرد. بو مي كشيد و هميشه دلش مي خواست گل هاي قاليچه اش اندازه ي گل هاي باغچه قشنگ و لطيف باشند.

دوست داشت گل هاي قاليچه اش با گل هاي باغچه ي حياط خانه شان دوست بشوند. مثل خودش كه دوست داشت با دختر كدخدا دوست بشود ! اما...

اما دختر كدخداي ده همراه خواهرها و برادرها و دختر عموها و پسر عموهايش مي رفت به مكتب خانه. دختر كدخدا اصلا بلد نبود مثل گيسو طلا قاليچه ببافد. فقط بلد بود صبح تا شب توي كوچه ها لي لي بازي كند تا باد پيچ بخورد توي دامن زرد چيندارش  و هي پف كند و هي  شبيه خورشيد خانم بشود! گيسو طلا عاشق خورشيد بود. شايد به همين خاطر دوست داشت با آفتاب ، دختر كدخداي ده دوست بشود.

گذشت و گذشت و ماه و خورشيد هي جايشان را با هم عوض كردند . تا اينكه قاليچه ي گيسو طلا  تمام شد. مادرش قيچي آورد و ريشه هايش را بريد و آن را از دار قالي پايين آورد و پهنش كرد توي ايوان.

گيسو طلا گيوه هاي كوچولويش را از پايش در آورد و نشست روي قاليچه اش. به باغچه و گل هاي قشنگش نگاه كرد و بو كشيد. بعد سرش را چرخاند  به طرف مطبخ كوچك شان و داد كشيد: مادر جان! گل هاي قاليچه ام بوي نخ و خامه *نمي دهند. بوي گل دارند. گل هاي واقعي. رز قرمز ها و شب بو ها و نيلوفرهاي باغچه.

مادرش سرش را از دريچه ي مطبخ بيرون آورد و ريز ريز خنديد.

گيسو طلا ، موهايش را باز كرد و خوابيد روي قاليچه اش. تار هاي طلايي موهايش پخش شدند روي گل هايي كه خودش دانه دانه بافته بود و اندازه ذره ذره آفتاب خورشيد ، دوست شان داشت.

گيسو طلا همان طور دراز كشيده بود كه ناگهان صداي آفتاب ، دختر كدخدا را شنيد كه داشت از پشت پرچين خانه باغ شان رد مي شد و خواهر ها و دخترعموهايش را صدا مي كرد. گيسو طلا دويد به طرف در خانه . بازش كرد اما بچه ها را نديد. هيچكس توي كوچه نبود. يكدفعه سرش را برگرداند و ديد كه گربه ي بازيگوش شان با پاهاي كثيف و گلي اش دارد روي قاليچه ي عزيزش راه مي رود! جيغ كشيد و بدو بدو رفت توي ايوان. گربه كه از صداي گيسو طلا ترسيده بود پريد روي ديوار و افتاد توي حياط خانه ي همسايه. اما قالي گيسو ، حسابي كثيف شده بود. گل هاي قشنگش سياه و گلي شده بودند و دخترك فكر مي كرد كه ديگر هيچ بويي ندارند. همانجا نشست و بلند بلند گريه كرد. مادرش آمد و گفت: غصه نخور دختركم. الان تميزش مي كنيم!

بعد آفتابه را پر از آب كردند و با جا رو و صابون  شروع كردند به شستن قاليچه. گيسو طلا هي نگران بود كه نكند گل هاي قشنگش دردشان بيايد؟ به همين خاطر به مادرش مي گفت كه يواش يواش و آرام روي شان جارو بكشد.

كارشان كه تمام شد ، مادر قاليچه را برد و روي پشت بام بهن كرد . قاليچه آويزان شده بود بالاي سر باغچه ي حياط خانه ي كوچك شان. قطره هاي آب از لابه لاي تارو پود قاليچه، دانه دانه مي ريختند روي باغچه و گل ها حسابي آب مي خوردند. گيسو طلا سرش را گرفت به طرف آسمان و گفت: بتاب خورشيد جانم...بيشتر بتاب. كاري كن كه قالي كوچكم زود تر خشك بشود. مي خواهم بيندازم وسط اتاق و رويش بخوابم و خواب هاي خوب ببينم. خواب اينكه با آفتاب توي كوچه لي لي باز كنم و بابا برايم دامن گل گلي چيندار نارنجي بخرد.

خورشيد خانم تابيد و تابيد تا اينكه شب شد. مهتاب ، پخش شد وسط حياط. گيسو طلا  توي اتاقش دراز كشيده بود و داشت  به قاليچه اش كه بالاي باغچه آويزان شده بود و نور مهتاب بهش مي تابيد ، نگاه مي كرد.

همه خوابيده بودند به جز گيسو طلا.

گيسو طلا زير نور مهتاب ديد كه رزهاي قرمز و نيلوفرها و شب بو ها دست شان را دراز كردند و دادند به دست گل هاي قاليچه. انگار كه از زمين و باغچه تا بالاي ديوار و پشت بام ، يك پارچه ي گل  گلي قشنگ  كشيده بودند. پارچه اي كه از جنس نخ و خامه بود و گلبرگ هاي لطيف و خوشبو.

گيسو طلا به آرزويش رسيده بود. گل هاي قاليچه اش با گل هاي باغچه شان دوست شده بودند. گربه ي بلا هم از بالاي ديوار داشت همه چيز را ميديد.

گيسو طلا با خودش گفت فردا كه قاليچه ام خشك شد ، يك دسته گل قشنگ از توي باغچه مي چينم و مي روم خانه ي كدخدا. با گل ها براي آفتاب تاج درست مي كنم و دوتايي رو ي قاليچه ام مي نشينيم و بازي مي كنيم. اگر او عروسك چشم آبي اش را كه بابايش از شهر آورده به من داد ، من هم به او مي گويم كه گل هاي قاليچه ي من ، بوي گل هاي باغچه را مي دهند،  و اينكه تازه ديشب هم كلي با هم دوست شده بودند.

                                                                                                                    

خامه: نخ هايي كلفت كه با آن قالي و فرش مي بافند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:7 توسط سارا |

بنام خدا

 

بي بي روشن عصاي سفيدش را برداشت و يواش يواش آمد توي ايوان و نشست روي صندلي اش. دلش مي خواست بداند الان هوا ابري است يا اينكه خورشيد آمده و آفتاب را پهن كرده وسط حياط كوچك خانه اش؟

عصاي سفيدش را اين طرف و آن طرف تكان داد اما انگار گربه ي پشمالويش توي ايوان نبود. با صداي بلند گفت: "كجايي ملوس؟ نكند دوباره رفته باشي توي بالكون طبقه بالايي ها؟! صد سال هم كه آنجا بنشيني و توي دلت ميو ميو كني ، آنها در اتاق شان را باز نمي گذارند تا تو بروي سراغ قفس پرنده هايشان."

اما هيچ صدايي نيامد. بي بي روشن تسبيح دانه درشت قشنگش را از توي جيبش در آورد و شروع كرد به صلوات فرستادن. آن را پارسال، پسرش برايش آورده بود و گفته بود كه رنگش فيروزه اي است. پيرزن نمي دانست كه فيروزه اي چه رنگي است. بقيه ي رنگ ها را هم نمي شناخت. به جايش بو مي كشيد و با دست هايش لمس مي كرد.

وقتي كه باران مي آمد و عطر خاك خيس ، حياط كوچك خانه اش را پر مي كرد با خودش مي گفت رنگ سبز كه مي گويند درخت ها را قشنگ مي كند يعني همين!

يا اينكه وقتي مي رفت لب حوض و دست هاي چروكش را مي برد توي آب و خنكي اش را حس مي كرد به نظرش مي آمد كه رنگ آبي چيزي باشد شبيه همين صداي آب. تازه ، وقتي ماهي كوچكش مي آمد و از لا به لاي انگشت هاي كوتاه و تپلش رد مي شد مي فهميد كه قرمز چه جور رنگي است!

بي بي روشن همان طور نشسته بود و تسبيحش را مي گرداند كه صداي آژير يك ماشين كه به سرعت از خيابان رد مي شد ، پيچيد توي خانه اش.

با خودش گفت: نكند اين يك ماشين آتش نشاني بود؟ يعني كدام خانه ي محله ي ما آتش گرفته؟ اما كمي كه گذشت دوباره پيش خودش گفت: اصلا از كجا معلوم كه اين صداي آژير از يك ماشين آتش نشاني بوده؟ شايد ماشين آجان ها بوده كه داشته اند مي رفته اند دنبال دزدها و آدم بد ها...ولي...ولي مگر اين دور و برها دزد پيدا شده؟ واي! خدا خودش به دادمان برسد!

بعد دوباره دانه هاي فيروزه اي تسبيح را توي دستش چرخاند. سه تا صلوات بيشتر نفرستاده بود كه دوباره پيش خودش گفت: اصلا چرا اين قدر فكر بد مي كني پير زن؟ آخر تو چه چيز با ارزشي توي خانه ات داري كه دزد بخواهد ببرد؟ اين صداي آژير شايد براي يك آمبولانس بوده كه داشته يك زن را مي برده به بيمارستان تا بچه اش را به دنيا بياورد.

بي بي روشن همين طور داشت براي خودش فكر و خيال مي كرد كه يكدفعه چند تا قطره آب از آسمان ريخت روي صورتش. با خوشحالي گفت: باران! مي دانستم امروز هوا ابري است.

اما صداي زن همسايه از بالكون طبقه بالاي خانه اش را شنيد كه گفت: اي واي! بي بي خانم ببخشيد! من نمي دانستم شما اينجا نشسته ايد  وگرنه لباس هايم را مي بردم و روي پشت بام پهن مي كردم كه آبش نچكد روي شما.

بي بي روشن آرام خنديد و گفت: عيب ندارد بي بي جان. .. پس باران نبود! بگو ببينم دخترم ،امروز هوا آفتابي است يا ابري؟ سقف ايوانم نمي گذارد ببينم خورشيد مي تابد يا نه.

آن روز هوا آفتابي بود اما زن همسايه كه مي دانست بي بي چقدر باران را دوست دارد با خودش گفت: بگذار دل پيرزن خوش باشد. به همين خاطر جواب داد: هوا ابري است بي بي جان. شما دعا كنيد ، تا شب حتما باران مي آيد.

بي بي روشن كه انگار تازه يادش آمده بود از ملوس خيلي وقت است كه خبري نيست ، پرسيد: راستي دخترم! اين گربه ي ما نيامده آن بالا پيش شما؟

زن همسايه تشت خالي رخت هايش را برداشت و گفت: راستش بي بي خانم. آفتاب كه تازه درآمده بود ، ديدمش كه داشت توي حياط مي چرخيد. تا ظهر بر مي گردد حتما. ناراحت نباشيد.

بي بي روشن گفت: ملوس هر وقت خيس مي شود مي آيد مي نشيندگوشه ي ايوان و تا صبح صداي ميو ميو اش بلند است. از آب بدش مي آيد زبان بسته. مي ترسم امروز وقتي باران بيايد ، هيچ جا را پيدا نكند كه سرپناه بگيرد.

بي بي روشن خسته شده بود. قلبش هم انگار كمي دردش گرفته بود. چشم هايش را بست و تسبيح خوش رنگش از توي دست هايش افتاد.

پير زن تا عصر همانجا روي صندلي چوبي اش نشسته بود. چشم هايش هم بسته بود. گربه اش هم آمده بود و كنار صندلي اش كز كرده بود. هوا ابري شد و باران هم گرفت اما بي بي بيدار نشد.

وقتي كه شب شد و ماه آمد توي آسمان ، بي بي روشن هم چشم هايش را باز كرد. اما ديگر به عصاي سفيد احتياج نداشت. ديگر مي توانست همه ي رنگ ها را ببيند. مي توانست از حال همه ي گربه هايي كه از باران و خيس شدن مي ترسيدند ، با خبر بشود و خيالش راحت باشد كه براي خودشان سرپناه دارند. بي بي روشن حتي مي توانست باران را هم ببيند . مي توانست بفهمد صداي آژير براي چي پيچيده بود توي محله ي با صفايشان؟

بي بي روشن يك پيرزن را توي آمبولانس مي ديد كه عصاي سفيدش هنوز توي دست هايش بود.

و باران هنوز داشت شر و شر مي باريد.

                                                                                                              

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 6:19 توسط سارا |

من یک دانه ماشین قرمز داشتم که دیگر قهوه ای شده بود. مثل لپ های محمد جواد ، وقتیکه کاکائو می خورد! من هر روز می رفتم توی باغچه و کلی خاک می ریختم توی گاری ماشینم. بعد می رفتم آن طرف حیاط و بارم را خالی می کردم جلوی خانه ی مورچه ها تا انبارهای غذای شان را بسازند.

من مهندس نیما بودم و مورچه ها کارگرهای من! اگر من و ماشینم نبودیم ساختمان مورچه ها به قول بابا رضا مهندسی ساز نمی شد! من فکر می کنم ماشینم بعضی وقت ها گرسنه بود و وقتی من خاک می ریختم توی گاری اش سیر می شد. مثل خودم که ظهر ها ناهار می خورم یا مثل داداش سامانم که گرسنه اش می شود و گریه می کند و مامان سهیلا به او شیر می دهد.

ماشین من سه تا چرخ داشت.پارسال که برف آمد و می خواستیم با محمدجواد برف بازی کنیم ، او گفت: دوتا از چرخ های ماشینت را بده تا بگذاریم جای چشم های آدم برفی.

چند روز بعد که آدمک مان آب شد، یکی از چرخ ها را پیدا کردم ، یکی دیگر را نه! انگار درست مثل آدم برفی آب شده بود و رفته بود توی زمین!

از آن موقع من هر وقت ماشینم را با دست راه می بردم مواظب بودم که چپ نکند. اگر توی حیاط خانه ی ما یک پلیس بود حتما جریمه ام می کرد. پنج هزار تومان. ده هزار تومان. اصلا خیلی زیاد: هشت هزار تومان!

تازه ماشین من یک شیشه هم ندارد. همه اش تقصیر این محمد جواد خان لپ گلی است. آن روز به من گفت بیا ((جنگ بازی)) کنیم. من ماشینم را هل دادم و او به طرفش سنگ پرتاب کرد. اگر سنگ به ماشینم نمی خورد من برنده می شدم. اما یکی از شیشه هایش شکست و باختم.

من ماشین قرمز و خاکی و شیشه شکسته ام را که فقط سه تا چرخ داشت دوست داشتم اما مامان سهیلا می گفت: این چه آشغالی است که با آن بازی می کنی؟ ببین چقدر درب و داغان شده؟!

ولی من دوست نداشتم هیچ وقت آن را بیندازم دور. چونکه ما با هم دوست بودیم و کلی بازی های خوب یاد همدیگر داده بودیم. من فکر می کنم ماشینم از اینکه یک چرخ نداشت و شیشه اش هم شکسته بود از من دلخور نبود برای اینکه من هم به خاطر همه ی بازی های که با او باختم ، ازش ناراحت نشدم.

امروز وقتی از مهد کودک برگشتم خانه، هر چقدر دنبال ماشین قرمر کثیفم گشتم پیدایش نکردم. وقتی از مامان سوال کردم او گفت: خیلی کثیف شده بود. انداختمش دور. فردا یک ماشین نو و تمیز برایت می خرم.

من رفتم لب باغچه نشستم و کلی گریه کردم. یعنی هر چیزی راکه کثیف می شود باید انداخت دور؟خب من دلم برای ماشینم تنگ می شود. اصلا من قهر می کنم و میروم برای همیشه توی مهدکودک زندگی می کنم. به خاله مرجان هم می گویم مامان من بشود. مگر مامان سهیلا چند تا پسر می خواهد؟ همان سامان ونگ ونگو برایش بس است. که هی گریه کند و هی مامان قربان صدقه اش برود و بگوید: آرام باش خوشگل من!

اصلا هم خوشگل نیست. با آن کله ی کچلش! با آن دوتا دانه دندان توی دهانش.

بعدش گریه ام را تمام کردم. چونکه ترسیدم اشک هایم تمام بشود و برای اتفاق بد بعدی نتوانم عزاداری کنم. رفتم توی اتاق تا نقاشی یک ماشین قرمز خاکی و کثیف را بکشم که یکی از چرخ هایش کنده شده باشد و شیشه اش هم شکسته باشد. بعدش هم یک خط سیاه کنارش می کشم و میزنم به دیوار. به آبجی سحر هم می گویم زیرش برایم بنویسد: گل پرپر شده: ماشن قرمز.

هنوز نقاشی ام را رنگ نکرده بودم که احساس کردم از توی گهواره ی نی نی دارد یک بوهای بدی می آید. سامان خودش را کثیف کرده بود. کاش یک نی نی داشتیم که همیشه تمیز بود. اصلا کاش این را پس بدهیم به بیمارستان. اما قبول نمی کنند. مثل آن روز که سحر از روسری سورمه ای که مامان برایش خریده بود خوشش نیامد و با هم به مغازه رفتند تا پسش بدهند اما آقای فروشنده قبول نکرد. سحر هم از لجش لیوان چای را خالی کرد روی آن. خیلی کثیف شد به خاطر همین هم یواشکی انداختش دور...این سامان هم خیلی کثیف شده. باید بیندازیمش دور.

من سامان را از توی گهواره اش برداشتم و گذاشتمش توی کالسکه. بعد با هم رفتیم به طرف آشپزخانه. مامان توی آشپزخانه یک سطل بزرگ داشت که آشغال های میوه و پوست تخم مرغ را می ریخت توی آن. سامان را یواشکی گذاشتم توی سطل روی پوست های سیب و موز. بعد بهش گفتم: می خواستی بچه ی بدی نباشی و خودت را کثیف نکنی. حالا که کثیف شدی باید تو را بیندازیم دور و یک نی نی جدید و تمیز بخریم. خداحافظ سامان کوچولوی ونگ ونگو.

سامان لب هایش را جمع کرد و خواست گریه کند که من درب سطل را گذاشتم! ولی مامان آمد توی آشپزخانه . صدای گریه ی سامان از توی سطل می آمد. مامان جیغ کشید و دوید و سامان را بیرون آورد. من فرار کردم زیر میز و همان جا قایم شدم. مامان داد زد: نیمااا ! این چه کار بدی بود؟

من از زیر میز شروع کردم به گریه کردن. گفتم: ولی نی نی کثیف شده بود. باید می انداختیمش دور. مثل ماشین قرمز من.

ولی مامان سهیلا داشت لباس های نی نی ونگ ونگی اش را عوض می کرد و به حرف های من گوش نمی داد. بعدش هم شروع کرد به شیر دادن سامان که حالا دیگر تمیز شده بود.

من همانجا روی سرامیک ها دراز کشیدم. داشت خوابم می برد که مامان آمد و من را بغل گرفت. لپ هایم را بوس کرد و گفت: پسرکم! ما که نمی توانیم داداش سامان را بیندازیم دور. اگر هم کثیف شد باید تمیزش کنیم.

من گفتم: مامان؟ اگر یکی از پاهای من کنده بشود و خاکی و کثیف بشوم شما من را می اندازید دور می روید یک نیمای دیگر می خرید؟

مامان خندید وگفت : خدا نکند عزیزم! معلوم است که نه.

بعدش انگار که گریه اش گرفت. رفت به طرف حیاط و گفت: ماشینت را گذاشته ام توی یک کیسه ، گوشه ی حیاط. الان میروم برایت می آورم.

من خندیدم و گفتم: بعدش هم با هم تمیزش می کنیم.

مامان گفت: بله. بله! تمیزش می کنیم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 6:51 توسط سارا |